۱۳۹۱ فروردین ۲۳, چهارشنبه

کلمه نجات از سروده های چه گوارا

 
 
كلمه نجات  
می توانستم شاعری باشم

ولگردِ قمارخانه های بوینس آیرس

مَحفِل نشینِ خواب و زن و امضاء وُ

اعتیاد.

نوحه سرایِ گذشته های مُرده

گذشته های دور

گذشته های گیج.



اما تا کی... ؟



از امروز گفتن وُ

برای مردم سرودن

دشوار است،

و ما می خواهیم

از امروز و از اندوهِ آدمی بگوییم

و غفلتی عظیم

که آزادی را از شما ربوده است.



می توانستم شاعری باشم

بی درد، پُرافاده، خودپسند،

پرده بردارِ پتیارگانی

که بر ستمدیدگانِ ترس خورده

حکومت می کنند.



می دانم!

گلوله را با کلمه می نویسند،

اما وقتی که از کلمات

شَقی ترین گلوله ها را می سازند،

چاره چریکی چون من چیست؟

کلمات

راهگشایِ آگاهیِ آدمی ست

و ما نیز

سرانجام

بر سر ِ معنایِ زندگی متحد خواهیم شد:

کلمه، کلمه نجات!

مردم

ترانه ای از این دست می طلبند.
منبع :http://paidar.blogspot.com/2012/04/blog-post_10.html

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

سخني از گاندي


وقتی ناامید می‌شوم بخاطر می‌آورم که در طول تاریخ راه حق و عشق همواره پیروز بوده‌است حکمرانان و قاتل در برهه‌ای  اززمان شکست ناپذیر جلوه می‌کنند ولی درنهایت همه آنها سقوط کرده‌اند
ازگناه متنفر باش اما گناه‌كار را دوست بدار

 Hate the Sin, Love the sinner.
هنر واقعی فقط به شکل بستگی ندارد بلکه به آنچه ماورای آن است مربوط می شود هنري هست كه مي‌كشد وهنري هست كه زندگي مي‌بخشد . هنر واقعي بايد منعكس كننده شادماني، سرخوشي وپاكي آفريننده‌اش باشد
جنگنده عاشق مرگ است؛ نه مرگ دربستر بيماري، بلكه مرگي كه در ميدان نبرد سر مي رسد... مرگ، در هر زماني خجسته و مبارك است، ولي براي جنگنده اي كه براي آرمان خود- حقيقت- مي ميرد، خجستگي آن دو چندان است
هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده دست کسی را به گرمی بفشاري
پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آن است که بعداز هر زمين خوردنی برخيزی
     مقبره گاندي 
مقبره (Rajghat) در محلی واقع شده است که در سال 1948 جسد گاندی به خاکستر تبدیل گشت. سکوی مرمر سیاه و ساده قبر گاندی در مرکز چمنزاری آرام واقع شده است. تنها تزیین مقبره، شمع‌های کوچک متحرکی هستند که در اطراف آن قرار گرفته‌اند.
جداره مرتفع اطراف، چنان به بیننده القا می‌کند که چمنزار در دل خاک پدید آمده و یادآور حیاط مرکزی معماری ایرانی است.
 این قرار گرفتن در خاک و سادگی بیش از حد مقبره، یادآور زندگی خاکی و ساده گاندی است.
این میدان سبز در خاک نشسته واجد آرامشی است که بیننده را به درنگ و تامل در آن می‌خواند و صلح جو بودن گاندی را یادآوری می‌کند.
همه ساله در 30 ژانویه سالگرد ترور گاندی مراسم یادبودی در این محل برپا می‌گردد
مقبره ساده گاندی در این روز با گل‌های رنگارنگ کاملا پوشیده می‌شود. تزیینی که تاکیدی دوباره بر فرهنگ هندی است

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

يادي از ويكتور خارا

در ۱۶ سپتامبر ۱۹۷۳ بود که جسد تیرباران شده ی «ویکتور خارا» را – در حالی که دستان اش قطع شده بود- در کنار خیابان یافتند. مردی که با مرگ قهرمانانه اش، به افسانه یی مانا تبدیل شد و هنرمندی که در برخورد با زندگی خود و جامعه اش، چون آیینه ای به انعکاس واقعیت ها پرداخت. هنرمندی از جنس دانش و آگاهی که عشق و انسانیت را با تمام وجود فریاد می زد. «خارا» در روستایی در جنوب «سانتیاگو» پا به آوردگاه جهان گذاشت. در سن ۱۵ سالگی مادرش را – که ترانه های فولکلور و روستایی می سرود- از دست داد. بی شک از دست دادن مادر- که «ویکتور» توسط او با ترانه‌های روستایی آشنا شده بود- ضربه ی بزرگی برایش بود. «خارا» در دانشگاه بود که پی گیرانه و عاشقانه به مطالعه ی موسیقی فولکلوریک و بومی کشورش پرداخت و از این طریق توانست با فرهنگ مردم و خلق اش بیش تر آشنا شود تا بعد ها بتواند با انعکاس این فرهنگ غنی، صدای ستم خلق اش را فریاد بزند. بعدها او در سفرش به سراسر شیلی، ترانه های بسیاری برای کارگران، روستاییان و دانشجویان وطن اش خواند. ترانه هایی که همگی عشق شدید «خارا» را به مردم- به خصوص روستاییان و زاغه نشینان- و هم چنین نفرت اش را از نابرابری ها و بی عدالتی های ناشی از روابط «کار» و «کارفرما» و«سود» و «سرمایه» نشان می داد. آشنایی «خارا» با تفکرات سوسیالیستی، تاثیرات مهمی در نوع تفکر بینش و نحوه ی زندگی اش به جای گذاشت و هویتی ضد سرمایه داری و ضد امپریالیستی به اشعار و آهنگ هایش بخشید. همین تفکرات مترقی بود که باعث شد پس از کودتای سازمان جاسوسی سیا در«شیلی» او را همراه پنج هزار تن از جوانان مبارز در استادیوم «سانتیاگو» دستگیر و زندانی کنند. اما مقاومت او در برابر دژخیمان، چنان شوری در استادیوم سانتیاگو افکند که خود نمادی شد از جسارت و مقاومت و مبارزه بر علیه ستم و نابرابری که طنین اش از آن استادیوم گذشت و به سراسر جهان رسید. وقتی رییس زندان به هنرمند گرفتار نزدیک شد، از او پرسید:«آیا حاضر است گیتار بزند؟» جواب خارا مثبت بود. اما به دستور جلاد، به جای گیتار، تبری آوردند و دستان ویکتور خارا را شکستند. جلاد به طعنه گفت: «خوب چرا معطلی؟» خارا در همان حال و در حالی که از دستان اش خون می چکید، سرود وحدت از ترانه های خود را زمزمه کرد و طولی نکشید که همه ی زندانیان، یک صدا او را همراهی کردند و آواز پنج هزار زندانی گرفتار، در استادیوم سانتیاگو طنین انداز شد و پشت دژخیمان را لرزاند. مردمی یکدل و یک صدا هرگز شکست نخواهند خورد… هنوز سرود به پایان نرسیده بود که دژخیمان مزدور، جسم نیمه جان او را گلوله باران کردند. از این رو است که می بینیم هنوز هم آهنگ های «ویکتور خارا» نه تنها در آمریکای لاتین، بل که در سراسر دنیا زمزمه می شود. در این جا به یاد و احترام «فرزند بی بدیل خلق لاتین»(۲) ترانه یی ازاو را با نام «این جا خواهم ماند»(۳)؛ با هم می خوانیم: «سرزمین ام را پاره پاره نمی خواهم و نه «با هفت دشنه ی به خون کشیده» می خواهم. خواهان تابش نور شیلی ام برفراز خانه ی نوبنیادم! سرزمین ام را پاره پاره نمی خواهم و نه «با هفت دشنه ی به خون کشیده» می خواهم. سرزمین ام را پاره پاره نمی خواهم برای همه مان در سرزمین ام- این جا- جا هست! آن ها که پندارندش«زندان»، لیک دراز راهی پیش باید گیرند و نغمه؛ جای دگر ساز کنند توانگران - این همیشه بیگانگان- خوب است پیش گیرند راه میامی و جوار عمه هاشان را! سرزمین ام را پاره پاره نمی خواهم بگذار جای دگر روند و نغمه ساز کنند سرزمین ام را پاره پاره نمی خواهم برای همه مان در سرزمین ام- این جا- جا هست و من می مانم همین جا؛ کارگران را ترانه می خوانم: ترانه از تاریخی نوین و جغرافیایی نوین.»! پی نوشت ها: ۱٫ ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۲ – ۱۶ سپتامبر ۱۹۷۳ ۲٫ به نقل از «آله خاندرو گازه لا» از شاعران انقلابی «امریکای لاتین» که در شعری برای «خارا» این گونه یادش می کند: «او را در پرسه های بی پایان کولی وارش در می یابیم که ترنم زنگ دارش چون ناقوس شبانگاهی خواب مسموم قاره را آشفته می کند ای بومیان پابرهنه او فرزند بی بدیل خلق لاتین ویکتور خارا است.» ۳. «خارا» درواقع ترانه یی بر روی شعر «پابلو نرودا» می سازد تا پاسخی باشد به ندای او… وقتی که «نرودا» دست کمک به هنرمندان کشور و سراسر جهان دراز می کند تا جهت تلاش برای جلوگیری از فاشیسم و جنگ داخلی در شیلی به او بپیوندند …!

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

تاريخ ديرين تركان (Turkler_Tarixi)_دكتر محمد تقي ذهتابي

پروفسور محمدتقی زهتابی (کیریشچی) در 22 آذر ماه سال 1302ه.ش در «چای محله سی» شهر شبستر در خانواده ای مذهبی دیده به جهان گشود. پدرش با زهتابی خرج عایله را در می آورد. در شش سالگی به کمک خواهرش در مکتب قرآن بانوان، قرائت قرآن و خواندن متون ترکی را یاد گرفت. چنانکه خودشان می گفتند در خانه، ایشان را بالای کرسی می نشاندند و همه دور کرسی جمع می شدند و او برای فامیل کتاب های داستان قرائت می کرد.
در سال 1309 وارد مدرسۀ دولتی جدید التاسیس شبستر شد و بعد از شش سال در سال 1315 تحصیلات ابتدایی خود را به اتمام رساند. پس از آن به وسیلۀ پدر از رفتن به مدرسه منع گردید و بدین ترتیب به مدت دو سال به کار کشاورزی و زهتابی پرداخت و سپس به خاطر علاقه ای که به آموختن داشت، به صورت پنهانی به تبریز نزد برادرش رفت و تا سال 1320 به مدت سه سال در دبیرستان فیوضات تا کلاس نهم درس خواند. پس از آن وارد دانشسرای پسران گشته، در مدت دو سال آن مقطع تحصیلی را نیز با موفقیت به اتمام رساند. طی سالهای 23 و1322 در دبیرستان های رشدیه و ادب تبریز به تدریس مشغول شد. در طول سال های 24 ـ 1320 در کلاسهای حاج یوسف شعار زبان عربی و در کلیسای کاتولیک ها زبان فرانسه را به خوبی یاد گرفت. در سال 1325 که دانشگاه تبریز به وسیله حکومت ملی آذربایجان تاسیس شد، استاد در دانشکدۀ ادبیات آنجا پذیرفته شده و به عنوان یکی از دانشجویان اولین دوره در آن دانشگاه مشغول تحصیل شد.
پس از انحلال حکومت دموکرات آذربایجان به وسیلۀ نیروهای ارتش پهلوی، استاد در سال 1327 برای فراگیری علم و تحصیل در زمینۀ ادب و تاریخ زبان ترکی به صورت قاچاقی وارد شوروی گردید.
در آنجا با اشارۀ حزب توده و رهبران فرقۀ دموکرات به دو سال زندان محکوم شده، به سیبری فرستاده شد. بعد از تحمل سه سال زندان در سیبری به دوشنبه تبعید گردید و سرانجام در سال 1333 (1954م) پس از سه سال تبعید توانست خود را به باکو برساند و در دانشکدۀ زبان و ادبیات دانشگاه دولتی باکو مشغول تحصیل گردد.
همچنین از همین سال به عضویت هیأت علمی دانشکدۀ خاورشناسی باکو در آمد و در آن دانشکده به تدریس زبان و ادبیات عرب پرداخت. در سال 1969 با دفاع از تز دکترای خود با عنوان «زندگانی و خلاقیت ابونواس» مدرک دکتری گرفت و سه سال بعد موفق به اخذ لقب دوچنت شد. در همین سالها با خانم دکتر خاور اسلان محقق زبان و ادبیات آذربایجانی ازدواج نمود که حاصل این پیوند دو فرزند به نامهای بابک و آذر بود.
در طی سالهای اقامت در باکو و شوروی به دلیل مخالفت رهبران فرقۀ دموکرات آذربایجان، موفق به چاپ هیچ یک از آثار خود نگردید. سرانجام در سال 1350 از شوروی خارج و به عراق و بغداد رفت و در دانشگاه بغداد به تدریس «زبان دیرین ترکی» و «زبان فارسی» پرداخت. در سال 1357 به دلیل پدید آوردن آثار علمی فراوان مفتخر به دریافت لقب پروفسوری از دانشگاه بغداد گردید. در طی سالها اقامت در بغداد، استاد به دفعات مسافرتهایی به آلمان نیز داشتند و در آنجا نیز مشتاقان علم و ادب از گنجینۀ دانش بی کران ایشان بهره مند می شدند.
اما آنچه در طی این سالها قلب استاد را به درد می آورد، فراق و دوری از وطن بود. ایشان که هدفش از سفر به خارج از کشور به دست آوردن علم و دانش به خصوص در زمینۀ ادب و فرهنگ آذربایجان ـ چیزی که با توجه به دوران خفقان رژیم منحوس پهلوی به دست آوردنش در ایران غیر ممکن بود ـ و انتقال آن به مردم سرزمینش بود، حال آن شایستگی را در خود می دید که به آغوش وطن بازگردد و سینه های تشنۀ طالبان علم را از دانش خود سیراب گرداند.
وقوع انقلاب اسلامی، این امکان را برای استاد به وجود آورد. دیگر آن خفقان قبلی از بین رفته بود و او می توانست در کنار مردم سرزمینش قرار گیرد. به همین خاطر در پی نوشتن تقاضایی برای ورود به کشور و موافقت با آن، استاد در اوایل سال 1358 وارد کشور شد و از همان سال با ایجاد کرسی زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی در دانشگاه تبریز با عنوان استادی به تدریس زبانهای ترکی و عربی مشغول گردید. اما متاسفانه دو سال بعد به بهانه های واهی و در عین بی گناهی به چهار سال زندان محکوم و پس از آزادی از زندان نیز از تدریس در دانشگاه محروم گردید. بدین ترتیب استاد بار سفر بسته، رحل اقامت در خانۀ آبا و اجدادی خود در شبستر افکند و در آنجا مشغول مطالعه و بررسی و تحقیق و نویسندگی شد.
سرانجام نیز در آخرین روز پاییز سال 1377 در حالیکه تنها چند روزی بود که از سفر علمی به آلمان برگشته بود، در اثر سکتۀ قلبی (؟) در پشت میز مطالعه جان به جان آفرین تسلیم کرد.
مراسم خاکسپاری آن عزیز از دست رفته با شکوه زیاد و با حضور بسیاری از شخصیت های علمی ـ فرهنگی آذربایجان در شهرستان شبستر انجام گرفت و بدین ترتیب مردی که تمام عمرش را در راه اعتلای وطن و ملت گذارده بود، به خاک سپرده شد. هرچند که یادش برای همیشه در قلوب مردم آذربایجان زنده خواهد بود.
نگاهی به خصوصیات رفتاری و آثار قلمی پروفسور محمدتقی زهتابی :
خصیصه ای که همگان در استاد به وضوح می دیدند، جوان دل بودن ایشان بود. وی با آنکه در اواخر عمر 75 سال از سنشان گذشته بود، ولی بسان جوانی 20 ساله پر شور و شوق بود. خستگی را نمی شد در چهرۀ ایشان دید. رفتارشان به خصوص با جوانان چنان بود که هرکس کمی با او هم صحبت می شد مجذوبش می گشت. به دلیل همین مجذوبیتشان محبوب ترین فرد در بین دانشجویان و جوانان آذربایجانی به شمار می رفت.
زندگانیش بسیار بسیار ساده بود. نه در خانه اش و نه در پوشش اش و نه در هیچ جای دیگر نشانی از تجمل نمی توانستی پیدا کنی. بسیار ساده و بی ریا می زیست و به این سادگی نیز افتخار می کرد.
هیچگاه بسان بعضی ها در مقابل سئوالی که جوابش را نمی دانست، از خود جوابی در نمی آورد و می گفت : می گردم و پیدا می کنم. عدم پیشرفت ملل شرق را در عدم ایجاد محیطی مناسب برای اقوام مختلف جهت برخورداری از حقوق ملیشان می دانست و معتقد بود تا زمانی که این چنین محیطی ایجاد نگردد، آن استعدادهای طبیعی که در مردم مشرق زمین نهفته است هیچگاه به منصۀ ظهور نخواهند رسید.
استاد در زمینه های مختلف علمی ـ ادبی صاحب نظر بودند. ایشان با آنکه مورخی توانا بودند، شاعری پر قریحه نیز بودند. در عین حال در ادبیات ترکی نیز از همگان سر بودند. استاد به پنج زبان ترکی، فارسی، عربی، روسی و فرانسه احاطۀ کامل داشت و در جاهای مختلف به تدریس این زبانها پرداخته بود. در زمینه شعر، اشعار بسیاری از ایشان چاپ شده است بمانند : «پروانه نین سرگوذشتی» (سرگذشت پروانه ـ بغداد)، «باغبان ائل اوغلو» (نگاهی به حرکات مشروطه و انقلاب پرشور مردم ایران به خصوص آذربایجانیان و تبریزیان در مقابل استبداد و استعمار و بررسی زندگانی یکی از قهرمانان و سرداران جنگهای 11 ماهه تبریز به نام حسین خان باغبان به صورت شعر ـ بغداد)، «چریک افسانه سی» (افسانۀ چریک ـ بغداد)، «بذ قالاسیندا» (در قلعۀ بذ ـ برلین)، «بختی یاتمیش» (بخت خوابیده ـ بغداد)، «هستی نسیم»(بغداد)، «شاهین زنجیرده» (شاهین در زنجیر ـ تبریز)، «باغبان ائل اوغلو» (تکمیل شده ـ تبریز) و ...
اشعار استاد یکی از بهترین و پرمعناترین نمونه های شعر ترکی معاصر هستند و ایشان را می توان در زمینۀ شعر یکی از شاعران برجستۀ قرن حاضر در حوزۀ زبان ترکی خواند.
استاد در زمینۀ ادبیات ترکی آذربایجانی دارای علمی سرشار و دانشی فراوان بودند، طوریکه شاگردان بسیاری علاوه بر ایران در خارج از کشور منجمله جمهوری آذربایجان، ترکیه، آلمان، سوئد و ... داشتند. ایشان را می توان بزرگترین ادیب زبان ترکی در ایران در سدۀ اخیر دانست، چرا که خدمات بسیار ارزنده ای در این زمینه انجام داده اند که می توان به موارد زیر اشاره کرد :
تدریس زبان و ادبیات ترکی آذربایجانی بعد از ورود به ایران تا پایان عمر ـ در طول این 20 سال ایشان هزاران شاگرد در ساحۀ ادبیات پروراندند که اینک هر یک برای خود عالمی هستند.
ـ تحریر و چاپ آثار ارزشمندی در مورد زبان و ادبیات منجمله : «زبان آذری ادبی معاصرـ آواشناسی، قواعد نگارش» (تبریز)، «موعاصیر ادبی آذری دیلی ـ سس، صرف» (تبریز)، «علم المعانی ـ لکسیکولوژی» (تبریز)، «قوی اولسون اون» (مجموعه حکایات ـ تبریز )، مقالات متعدد در روزنامه ها و مجلات مختلف از جمله وارلیق، امید زنجان، پیام اورمیه و... ، «قواعد الفارسیه» (به زبان عربی ـ بغداد) و ...
با وجود مطالب بالا، تخصص استاد در زمینۀ تاریخ بود. از ایشان دو اثر در زمینه تاریخی به چاپ رسیده است : «جنایات 2500 سالۀ شاهان» (بغداد)، «ایران تورکلری نین اسکی تاریخی» (تاریخ دیرین ترکان ایران ـ جلد اول ـ از ماقبل از تاریخ تا حملۀ اسکندرـ تبریز)
کتاب اخیر که چند ماه پیش از درگذشت استاد از زیر چاپ خارج شد و به دست مشتاقان رسید مهمترین اثر چاپ شدۀ ایشان است. همانطور که می دانیم در زمان رژیم طاغوت به دلیل وجود افکار نژادپرستانه در خاندان پهلوی، وجود تبار ترک در ایران از سوی دولت و عالمان وابسته به آنان انکار می گردید. حال آنکه قضیه هیچگاه چنین نبود و ترکان در تاریخ از اولین آفرینندگان تمدنهای بشری به شمار می آیند. در این کتاب 870 صفحه ای اقوام از لحاظ زبان شناختی به سه گروه عمده تقسیم شده اند : التصاقی، تحلیلی (قالبی) و هجایی. التصاقی مانند ترکی، فنلاندی، مغولی ـ تحلیلی مانند فارسی، انگلیسی، عربی ـ و هجایی بسان چینی.
استاد که در نوشتن این کتاب از منابع مختلفی به زبانهای مختلف سود برده اند، ثابت نموده اند سومریان که اولین پدید آورندگان تمدن بشری به حساب می آیند، التصاقی زبان بوده اند و زبان آنها صورت قدیمی زبان ترکی آذربایجانی امروزی است. همچنین در این کتاب در مورد اقوام متعددی که قبل از آمدن اقوام هند و اروپایی به ایران، در این سرزمین می زیسته اند بحثهای فراوان و دلپذیری انجام گرفته و با استناد به منابع متعدد ثابت گردیده که زبان همۀ آن اقوام (اقوامی که در آذربایجان و غرب ایران می زیسته اند) التصاقی بوده است. از این اقوام می توان ایلامی ها، قوتی ها، لولوبی ها، اورارتوها، کاسسی ها، اوتی ها، مانناها و سرانجام مادها را نام برد. این کتاب حاوی مطالب بسیار مهم تاریخی است و بحثهایی که در آن رفته و نظریاتی که در آن ارائه شده بسیار نو و بر اساس منطق و اسناد هستند.
البته آثاری که در بالا از آنان نام برده شد تنها حدود یک چهارم آثار نوشته شده توسط پروفسور زهتابی هستند و بقیۀ آثار ایشان هنوز به زیور طبع آراسته نشده اند.
(توضیح : بعد از نگارش این نوشته، یعنی در طی شش سال گذشته بسیاری از آثار قلمی پروفسور زهتابی به وسیله مرکز نشر آثار استاد و با همت شاگردان ایشان چاپ شده اند که از بین آنها می توان به «ایران تورکلری نین اسکی تاریخی ـ ایکینجی جیلد»، « آذربایجان تورکجه سی نین نحوی»، «علی آغا واحیددن خاطیره لریم» ،« شاهین زنجیرده» و ... اشاره کرد. ) .
از آثار چاپ شده اين پدر تاريخ آذربايجان ميتوان به عنوان هاي ذيل اشاره نمود :

– ماهنامه (اتحاد يولو) بغداد
– پروانه نين سرگذشتي ، بغداد
– باغبان ائل اوغلو ، بغداد
– چريك افسانه سي ، استانبول
– بذ قالاسيندا ، برلين
– بختي ياتميش ، بغداد
– ارك هفته لييي ، برلين
– هستي نسيم ، بغداد
– جنايات 2500 ساله شاهان ، بغداد
– آيا زبان فارسي به زبان ملل ديگر ايران بر تريت دارد ؟ بغداد
– قواعد الفارسيه ، بغداد
– زبان آذري ادبي معاصر ، تبريز
– معاصر آذري ادبي ديلي ، تبريز
–علم المعاني ،لكسيكولوژي ، تبريز
– قوي اولسون اون ، تبريز
–باغبان ائل اوغلو 2 ، تبريز
– ايران توركلرينين اسكي تاريخي 1 و 2 ، تبريز
– شاهين زنجيرده ، تبريز
– افسانه دي شمشيره دايانمازسا آزادليق ، كيچيك قارداشيما مكتوب. دو پوئماي به ياد ماندني از وي .
سئومه لي مئهريبان كيچيك قارداشيم
قارداشدان دا ياخين بير مسلكداشيم
يـازميشدين دئدييين كيمي هر ياندا
اوزا ق سـورگونلرده٫ قارا زينـداندا
باشيم سـهند اولدو٫ ايراده م پـولات
هئچ يـئرده ديلـيمدن دوشمه دي فرياد
هر ياني زنجيرله گزيب دولانـديـم
نهـايت دؤيـوشده ظفـر قـازانـديـم
قــاييتديم ســئومه لي عزيز وطنه
اؤپــدوم تورپاغيــني من دؤنه دؤنه
واريميز يوخوموز تالان اولموشـدو
باغلارين چـيـچه يـي تامام سولموشدو
چيـرماييـب قولومو يـئنه نئچه ايل
تريمـدن آخـيتديم تورپاقلارا سئل
گئنه ايشيق چيخدي چيراغيمـيزدان
توستو ده اوجالدي اوجاغيمـيـزدان
بيلـيرسن دئمه گـه نه ائحـتيياج وار
توپلاندي ايـشيغا چاقـقال جاناوار
زه لي ده دوغولدو در حال گورزه ده
ايــشيـقلا دوغـولدو موباريزه ده
قوي دئسين ايگيتلر اويلاغي تبـريز
نه زامان آنادان دوغولموشوق بـيز
كي ساده حياتچين دؤيوشك گره ك
گاه زنجير داشييـاق٫ گاه دارا گئده ك
.......
بوگون آرخا كيمي آرخالانـديغـين
ظاهيرده بير قارا تورپاق سانديغيـن
قارا تورپاق دئييل قوووتدير٫ سسدير
كولكدن طوفاندان گوجلو نفسدير
قوووت منبعيدير حقــير آلاچـيق
تورپاق بير دنيزدير سن ايسه باليق
اوجا ميـناره لر٫ آغباش ذيـروه لر
اونونچون گؤرمزلر طوفاندان خطر
كي دوغـما تورپـاغـا آرخالانارلار
( بو سؤزده بير دونيا حيكمت وار٫ سؤز وار)



۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

تولد یک شورشی؛ چه گوارا


تولد یک شورشی؛ چه گوارا
نوشته: فرهاد کاوه


دوران جوانى

«چه گوارا» در ۱۴ ژوئن سال ۱۹۲۸ در شهر روساریو آرژانتین در خانواده اى اسپانیایى _ ایرلندى به دنیا آمد. خانواده «پاتریک مینچ»، جد بزرگ «چه گوارا» در سال ۱۷۱۵ در ایرلند به دنیا آمد و پس از سفرهایش به بیلبائو اسپانیا در آرژانتین اقامت گزید. «فرانسیسکو لینچ»، جد «چه گوارا» در سال ۱۸۱۷ و «آنالینچ»، مادربزرگ او در سال ۱۸۶۱ به دنیا آمد. پسر او «ارنستو گوارا لینچ» (پدر چه گوارا) در سال ۱۹۰۰ متولد شد و پس از ازدواج با «سلیا دلاسرنا» صاحب پنج فرزند شد.


«چه گوارا» که در خانواده اى از سطح متوسط با افکار چپ گرایانه رشد کرد، به سبب افکار و دیدگاه هاى با حرارت و افراطى اش در بین اعضاى خانواده زبانزد بود. به رغم آنکه او از بیمارى فلج کننده آسم به شدت رنج مى برد، توانست به ورزشکارى ممتاز بدل شود. در سال ،۱۹۴۸ او براى تحصیل در رشته پزشکى به دانشگاه بوئنوس آیرس راه پیدا کرد و توانست از بورسیه استفاده کند و در مارس ۱۹۵۳ تحصیلات پزشکى اش را به اتمام رساند.او بیشتر تعطیلات خود را در سفر به آمریکاى لاتین مى گذراند. در سال ،۱۹۵۱ او به پیشنهاد دوست زیست شناسش، «آلبرتو گرانادو» که از فعالان تندرو سیاسى بود، یک سال از دانشگاه مرخصى تحصیلى گرفت و با یک موتور ۵۰۰ سى سى به نام «لاپودروسا» به کشورهاى آمریکاى جنوبى سفر کردند.آنها قصد داشتند چند هفته اى را در سواحل رودخانه آلازوف سپرى کنند. او به همراه دوست ۲۹ ساله اش موطن خود را به مقصد «کوردوبا» ترک کردند. یادداشت هاى این سفر تحت عنوان «خاطرات موتورسیکلت» به چاپ رسید که در سال ۱۹۹۶ تحت همان عنوان به زبان انگلیسى ترجمه شد. مشاهدات دست اول او از فقر و تنگدستى توده مردم او را به این باور رساند که تنها راه محرومیت زدایى اجتماعى در سایه انقلاب است. سفرهاى متعدد به او آموخت که آمریکاى لاتین را نه به عنوان مجموعه اى از ملل مختلف، بلکه به عنوان یک مجموعه فرهنگى اقتصادى واحد بشناسد. آزادى خواهى وى نیازمند یک استراتژى فراقاره اى بود. پس از بازگشت به آرژانتین، او تحصیلات پزشکى خود را در حداقل زمان ممکن به پایان رساند تا بتواند سفرهاى ماجراجویانه اش به کشورهاى آمریکاى جنوبى را ادامه دهد.
گواتمالا
پس از فراغت از تحصیل از دانشگاه بوئنوس آیرس در سال ،۱۹۵۳ گوارا به گواتمالا سفر کرد. در آن زمان «جاکوب آربنز گازمن» در راس یک حکومت مردمى قرار داشت. در همین دوران بود که «گوارا» لقب معروف، «چه» را به دست آورد. «چه» در کشور آرژانتین آوایى است براى صدا کردن کسى و در کشورهاى آمریکاى لاتین اهالى آرژانتین را با این لقب صدا مى کنند.)پس از آنکه در سال ،۱۹۵۴ حکومت «آربنز» به وسیله کودتایى آمریکایى سقوط کرد «چه گوارا» به این نتیجه رسید که نوک پیکان حملات دولت آمریکا همیشه به سوى حکومت هایى است که سعى در رفع محرومیت هاى اجتماعى در کشورهاى آمریکاى لاتین و سایر کشورهاى در حال توسعه دارند.این باور تبدیل به شالوده اصلى دیدگاه هاى سوسیالیست «چه گوارا» شد و بارها در سخنرانى ها و نوشته هایش به آن اشاره کرد. پس از کودتا، «چه گوارا» آمادگى خود را براى مبارزه اعلام کرد اما «آربنز» از حامیان او خواست تا کشور را ترک کنند و «چه گوارا» به کنسولگرى آرژانتین پناه برد.
کوبا
«چه گوارا» برادران کاسترو را در حالى در مکزیکوسیتى ملاقات کرد که آنها هم از کوبا تبعید شده بودند. فیدل و رائول کاسترو در حال تدارک نیرویى نظامى براى بازگشت به کوبا و براندازى رژیم «فولجنسیو باتیستا» بودند. «گوارا» به سرعت به آنها ملحق شد و از این جریان بعدها با عنوان جنبش ۲۶ جولاى یاد مى شود.در نوامبر ،۱۹۵۶ «کاسترو» و «گوارا» به همراه ۸۰ چریک در حالى «توکس پان» را به مقصد کوبا ترک گفتند که «گوارا» تنها غیرکوبایى این جماعت بود.به فاصله کمى پس از پیاده شدن انقلابیون در ساحل باتلاقى «نیکوئدو»، نیروهاى نظامى باتیستا به آنها حمله کردند. تنها ۱۶ تن از انقلابیون مخالف جان سالم به در بردند. «چه» که پزشک گروه بود، کوله پشتى حاوى داروى همراه خود را بر زمین انداخت تا مهمات یکى از هم قطاران فرارى خود را از زمین بردارد. او از این لحظه به عنوان نقطه تبدیل خود از یک پزشک به یک مبارز یاد مى کند.شورشى هاى مخالف حکومت با به دست آوردن مقادیرى سلاح، جذب نیروهاى بومى از مناطق روستایى و جلب حمایت روشنفکران و نیروهاى کارگرى توانستند دوباره کمر راست کنند. «گوارا» با شجاعت بى نظیرش و مهارتى فوق العاده در فنون جنگى خیلى زود توانست به تواناترین و مورد اعتمادترین نیروى فیدل کاسترو تبدیل شود. «گوارا» مسئولیت محاکمه خبرچین ها، نیروهاى سرکش، فراریان ارتش و جاسوسان ارتش انقلابى را بر عهده گرفت.او «اوتیمیو گوئرا» مظنون به جاسوسى براى «باتیستا» را شخصاً با گلوله کلت ۶۵/۷ میلیمترى اش اعدام کرد.در طى ماه هاى بعد، «گوارا» توانست به درجه فرماندهى، بالاترین درجه نظامى ارتش انقلابیون برسد. در اواخر سال ،۱۹۵۸ نیروهاى تحت فرماندهى «گوارا» توانستند با منهدم کردن یک قطار حامل نیروهاى نظامى باتیستا شهر «سانتاکلارا»ى کوبا را تحت کنترل خود درآوردند و موجبات فرار «باتیستا» از کشور را فراهم کردند. «گوارا» خاطرات دو سال فعالیت براندازانه خود را در کتابى تحت عنوان«خاطرات جنگ هاى انقلابى کوبا» در سال ۱۹۶۳ به چاپ رسانید که در سال ۱۹۶۸ به زبان انگلیسى ترجمه شد.
دولت انقلابى
پس از آنکه سربازان فیدل کاسترو شهر هاوانا را در ۲ ژانویه ۱۹۵۹ تصرف کردند، دولت سوسیالیست جدیدى تاسیس شد. به فاصله کمى بعد از آن، «گوارا» به شهروندى کشور کوبا درآمد و از همسر اهل پرو خود «هیلدا گدا» جدا شد و بعدها با یکى از نیروهاى ارتش کاسترو به نام «آلیدا مارچ» ازدواج کرد و از او صاحب چهار فرزند شد.«گوارا» به شخصیتى برجسته در دولت جدید بدل شد، در عین حالى که عهده دار مسئولیت هاى مهمى در ارتش کاسترو بود. پس از آنکه سال ها به عنوان فرمانده قلعه نظامى «لاکابانا» به دولت کاسترو خدمت کرد، مسئولیتى در موسسه اصلاح اراضى کشاورزى به او محول شد و علاوه بر آن ریاست بانک ملى کوبا و وزارت صنایع را برعهده گرفت. با وجود حجم بالاى مسئولیت، گوارا توانست اقتصاد کاپیتالیستى کشاورزى کوبا را به اقتصاد صنعتى سوسیالیست تغییر دهد، پس از آنکه در سال ۱۹۶۰ مذاکراتى با اتحاد جماهیر شوروى براى عقد قراردادهاى تجارى انجام داد، پس از آنکه دولت آمریکا تحریم اقتصادى علیه کوبا را به اجرا گذاشت، «چه گوارا» با اعطاى نمایندگى تجارى به متحدین اتحاد جماهیر شوروى علاوه بر بازار کوبا، زمینه هاى تجارى در آفریقا و آسیا را نیز براى آنان مهیا کرد.در سال،۱۹۵۹ «چه گوارا» به ریاست زندان «لاکابانا» منصوب شد. «گوارا» نقش بسزایى در جهت گیرى دولت چپ و کمونیست فیدل کاسترو ایفا کرد. او که در زمینه هاى اقتصادى و اجتماعى دولت کاسترو فعالیت چشمگیرى داشت به سرعت در اروپا و کشورهاى غربى به عنوان منتقد بى پرواى امپریالیسم و استعمار نو در تمام اشکال آن شهرت یافت و به سبب حملات تندش علیه سیاست هاى خارجى آمریکا در آفریقا، آسیا و خصوصاً آمریکاى لاتین از محبوبیت چشمگیرى برخوردار شد.در خلال این برهه از زمان، او سیاست هاى دولت کوبا را به صورتى شفاف از طریق سخنرانى ها، مقالات و بیانیه هایش اعلام کرد که مهمترین آنها در دو کتاب او در باب جنگ هاى چریکى ذکر شده است. کتاب اول او با عنوان «مردم و سوسیالیسم در کوبا» در سال ۱۹۶۷ و کتاب دیگر او در مورد جنبش هاى انقلابى کشاورزان در کشورهاى در حال توسعه منتشر شد. در سال ۱۹۶۲ «گوارا» به همراه «رائول کاسترو» نقشه استقرار موشک هاى هسته اى در کوبا را برنامه ریزى کردند. «گوارا» بر این اعتقاد بود که این عملیات، کوبا را از خط حمله مستقیم آمریکا در امان نگاه خواهد داشت. «جان لى اندرسون» از «سام راسل» خبرنگار انگلیسى روزنامه سوسیالیست «دیلى ورکر» نقل مى کند که از «چه گوارا» شنیده بود که اگر کنترل موشک هاى هسته اى در اختیار کوبا بود مطمئناً آنها را به سوى آمریکا شلیک مى کرد. «چه گوارا» در کتاب دومش با عنوان «جنگ هاى چریکى» به شرح فلسفه دفاعى جنگ هاى نامنظم پرداخت. او معتقد بود که یک گروه کوچک نظامى با حملات شدید و متعدد علیه حکومت مى تواند احساسات انقلابى مردم را تهییج کند و به انقلاب منجر شود، از این رو هیچ الزامى براى تشکیل قواى نظامى گسترده براى انقلاب وجود ندارد.
کنگو
«چه گوارا»، کاسترو را متقاعد کرد تا براى شرکت در درگیرى هاى اولیه کوبایى ها او را عازم آفریقا کند. او مایل بود تا در جنبش انقلابى «لومومبا سیمبا» مشارکت کند.در سال ۱۹۶۴ «گوارا» براى مدتى از حمایت رهبر جنگ هاى چریکى کنگو، «لارنت کابیلا» برخوردار بود و به حامیان لومومبا کمک کرد تا شورش سال ۱۹۶۵ را ترتیب دهند، که در نهایت با دخالت ارتش دولت کنگو سرکوب شد. «کابیلا» در سال ۱۹۶۰ رهبر گروهى از سیاسیون را برعهده داشت که از نخست وزیر مائوئیست- کمونیست وقت، پاتریس لومومبا حمایت مى کردند که در سال ۱۹۶۱ با مخلوع شدن «پاتریس لومومبا» از قدرت عقیم ماند. «چه گوارا» در مورد اختلاف نظرش با «کابیلا» مى نویسد: «هیچ دلیلى براى باور قاطعیت این مرد وجود ندارد.» «چه» در آن زمان فقط ۳۵ سال داشت و هیچ دوره آموزش نظامى رسمى نگذرانده بود. بیمارى آسم مانع از این مى شد که وى به خدمت سربازى اعزام شود و او از این امر به عنوان افتخارى در جهت مخالفت با دولت احساس رضایت مى کرد. او که تجربه انقلاب کوبا را به همراه داشت و طعم پیروزى را در سانتاکلارا چشیده بود معتقد بود که فعالیت تحت رهبرى انقلابى فرزانه لزوماً او را به رهبرى بزرگ مبدل نخواهد کرد.
غیبت «چه گوارا»
در آوریل ۱۹۶۵ او زندگى اجتماعى خود را رها کرد و ناگهان ناپدید شد و تا ۱۴ مارس همان سال پس از یک دوره سفر سه ماهه به جمهورى خلق چین، مصر، الجزایر، غنا و کنگو به هاوانا بازگشت. محل اقامت هاوانا در مدت غیبتش یکى از رازهاى بزرگ مردم کوبا در سال ۱۹۶۵ بود، با این وجود از او همیشه به عنوان قدرت دوم دولت کاسترو با احترام یاد مى شد. بسیارى غیبت او را متاثر از ناکامى هایى مى دانند که در زمینه سیاست هاى صنعتى اش در خلال عهده دارى مقام وزارت صنایع کوبا مى دانند. سیاست هاى جانبدارانه «چه» در قبال چین به یکى از مشکلات عمده دولت «کاسترو» بدل شد. چه اقتصاد دولت کوبا در اثر فشارهاى وارده از سوى دولت کمونیست شوروى هر روز با اتحاد جماهیر شوروى وابسته تر مى شد. از همان روزهاى اول انقلاب، جانبدارى «گوارا» از سیاست هاى اقتصادى چین در صنعتى سازى سریع کوبا و اصرار وى در پیاده کردن چنین سیاقى در کشورهاى آمریکاى لاتین قابل پیش بینى بود. در اول نوامبر همان سال فیدل کاسترو طى مصاحبه اى که با چهار خبرنگار خارجى داشت اعلام کرد که از محل اقامت «گوارا» در زمان غیبتش مطلع است اما حاضر به افشاى آن نیست و در رد شایعه مرگ دست راست خود اعلام کرد: «او در شرایط جسمانى ویژه اى به سر مى برد.» با این حال تا دو سال بعد هنوز محل اقامت وى در آن دوره از زمان، کنجکاوى بسیارى را برمى انگیخت.
بولیوى
حدس و گمان در مورد «گوارا» که زمانى وزیر صنایع و مدیر بانک ملى کوبا بود ادامه پیدا کرد. ژنرال «آلمیدا» در مراسم اول ماه مه در سخنرانى خود از «گوارا» به عنوان خادم صادق انقلاب در آمریکاى لاتین یاد کرد و پس از آن بود که مشخص شد وى در زمان نبودش در کوبا چریک هاى انقلابى بولیوى را همراهى مى کرد.قطعه اى از جنگ هاى «نانکوهازو» از طرف کمونیست هاى بولیویایى تبار به عنوان محدوده آموزش نظامى در اختیار او قرار گرفت. شواهد گواهى مى دهند که تمرینات «گوارا» بسیار مخاطره آمیزتر از نبردهاى واقعى بود. پس از طى مسیرى کوتاه در راه ایجاد یک ارتش چریکى قدرتمند، رئیس جمهور وقت بولیوى «رنه بارى نیتوس» به ارتش بولیوى دستور داد که «گوارا» و پیروانش را دستگیر کنند و سر بریده او را بر نوک نیزه در محله جنوبى «لاپاز» به نمایش بگذارند.چریک هاى آموزش دیده «چه گوارا» که به خوبى تجهیز شده بودند و تعدادشان به ۱۲۰ نفر مى رسید به پیروزى هاى زودهنگام متعددى در جنگ هاى کوهستانى علیه نظامیان بولیوى دست یافتند. در اواخر سپتامبر ارتش بولیوى دو گروه از چریک ها را منهدم کرد و یکى از فرماندهان اصلى را کشت. آرزوى «گوارا» براى انقلاب در بولیوى تا حد زیادى نسنجیده به نظر مى رسید چه او براى مقابله با نظامیان دولتى بولیوى آماده شده بود در حالى که ارتش آمریکا حضور فعالى در بولیوى داشت. پس از آن که نظامیان آمریکایى محل استقرار او را شناسایى کردند عوامل سازمان سیا براى اقدامات ضدشورشى به بولیوى اعزام شدند. «گوارا» تصور مى کرد نظامیان بولیوى مشتى سربازان کم تجربه و ضعیف هستند درحالى که تمامى آنها تحت تعلیم آموزش هاى پیشرفته نظامى افسران آمریکایى بودند. مامورین سازمان سیا به کمک کوبایى هایى که در دوره حکومت کاسترو از کشورشان تبعید شده بودند خانه هاى بازجویى ترتیب دادند و تمام کسانى را که به عنوان مطلع یا معتقد به اصول «گوارا» دستگیر شده بودند را شکنجه و تحت بازجویى قرار مى دادند.پس از آن که ارتش بولیوى هم از محل اقامت وى اطلاع یافت، در هشتم اکتبر منطقه را به محاصره خود درآورد و «چه گوارا» پس از آن که اسلحه اش متلاشى شد و از ناحیه پا مورد اصابت گلوله قرار گرفت خود را تسلیم کرد.«بارى نیتوس» به محض اطلاع یافتن از دستگیرى «گوارا» دستور اعدام او را صادر کرد. «چه گوارا» اعدام شد. او به یک مدرسه قدیمى برده شد و پس از آن که دستان او را به تخته کلاس بستند قلب او را هدف قرار دادند. او قبل از مرگش خطاب به مامورین اعدامش فریاد مى زد: «مى دانم که براى کشتن من به اینجا آمده اید. شلیک کنید ترسوها. شما یک مرد را مى کشید.»
منبع: روزنامه شرق
نقل از سايت : http://nasour.net/?type=dynamic&lang=1&id=353

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

براى چه گوارا


براى چه گوارا
گابريل گارسيا ماركز ترجمه : احمد شاملو

و مرد افتاده بود

يكى آواز داد: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود

دو تن آواز دادند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود

ده‏ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود

تمامى ِ آن سرزمينيان گردآمده اشك‏ريزان خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد به‏پاى خاست
نخستين كس را بوسه‏يى داد
و گام در راه نهاد.

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه


به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز »

نقل از: http://patoghkhana.mihanblog.com/post/41