۱۳۸۷ آبان ۳۰, پنجشنبه

تولد یک شورشی؛ چه گوارا


تولد یک شورشی؛ چه گوارا
نوشته: فرهاد کاوه


دوران جوانى

«چه گوارا» در ۱۴ ژوئن سال ۱۹۲۸ در شهر روساریو آرژانتین در خانواده اى اسپانیایى _ ایرلندى به دنیا آمد. خانواده «پاتریک مینچ»، جد بزرگ «چه گوارا» در سال ۱۷۱۵ در ایرلند به دنیا آمد و پس از سفرهایش به بیلبائو اسپانیا در آرژانتین اقامت گزید. «فرانسیسکو لینچ»، جد «چه گوارا» در سال ۱۸۱۷ و «آنالینچ»، مادربزرگ او در سال ۱۸۶۱ به دنیا آمد. پسر او «ارنستو گوارا لینچ» (پدر چه گوارا) در سال ۱۹۰۰ متولد شد و پس از ازدواج با «سلیا دلاسرنا» صاحب پنج فرزند شد.


«چه گوارا» که در خانواده اى از سطح متوسط با افکار چپ گرایانه رشد کرد، به سبب افکار و دیدگاه هاى با حرارت و افراطى اش در بین اعضاى خانواده زبانزد بود. به رغم آنکه او از بیمارى فلج کننده آسم به شدت رنج مى برد، توانست به ورزشکارى ممتاز بدل شود. در سال ،۱۹۴۸ او براى تحصیل در رشته پزشکى به دانشگاه بوئنوس آیرس راه پیدا کرد و توانست از بورسیه استفاده کند و در مارس ۱۹۵۳ تحصیلات پزشکى اش را به اتمام رساند.او بیشتر تعطیلات خود را در سفر به آمریکاى لاتین مى گذراند. در سال ،۱۹۵۱ او به پیشنهاد دوست زیست شناسش، «آلبرتو گرانادو» که از فعالان تندرو سیاسى بود، یک سال از دانشگاه مرخصى تحصیلى گرفت و با یک موتور ۵۰۰ سى سى به نام «لاپودروسا» به کشورهاى آمریکاى جنوبى سفر کردند.آنها قصد داشتند چند هفته اى را در سواحل رودخانه آلازوف سپرى کنند. او به همراه دوست ۲۹ ساله اش موطن خود را به مقصد «کوردوبا» ترک کردند. یادداشت هاى این سفر تحت عنوان «خاطرات موتورسیکلت» به چاپ رسید که در سال ۱۹۹۶ تحت همان عنوان به زبان انگلیسى ترجمه شد. مشاهدات دست اول او از فقر و تنگدستى توده مردم او را به این باور رساند که تنها راه محرومیت زدایى اجتماعى در سایه انقلاب است. سفرهاى متعدد به او آموخت که آمریکاى لاتین را نه به عنوان مجموعه اى از ملل مختلف، بلکه به عنوان یک مجموعه فرهنگى اقتصادى واحد بشناسد. آزادى خواهى وى نیازمند یک استراتژى فراقاره اى بود. پس از بازگشت به آرژانتین، او تحصیلات پزشکى خود را در حداقل زمان ممکن به پایان رساند تا بتواند سفرهاى ماجراجویانه اش به کشورهاى آمریکاى جنوبى را ادامه دهد.
گواتمالا
پس از فراغت از تحصیل از دانشگاه بوئنوس آیرس در سال ،۱۹۵۳ گوارا به گواتمالا سفر کرد. در آن زمان «جاکوب آربنز گازمن» در راس یک حکومت مردمى قرار داشت. در همین دوران بود که «گوارا» لقب معروف، «چه» را به دست آورد. «چه» در کشور آرژانتین آوایى است براى صدا کردن کسى و در کشورهاى آمریکاى لاتین اهالى آرژانتین را با این لقب صدا مى کنند.)پس از آنکه در سال ،۱۹۵۴ حکومت «آربنز» به وسیله کودتایى آمریکایى سقوط کرد «چه گوارا» به این نتیجه رسید که نوک پیکان حملات دولت آمریکا همیشه به سوى حکومت هایى است که سعى در رفع محرومیت هاى اجتماعى در کشورهاى آمریکاى لاتین و سایر کشورهاى در حال توسعه دارند.این باور تبدیل به شالوده اصلى دیدگاه هاى سوسیالیست «چه گوارا» شد و بارها در سخنرانى ها و نوشته هایش به آن اشاره کرد. پس از کودتا، «چه گوارا» آمادگى خود را براى مبارزه اعلام کرد اما «آربنز» از حامیان او خواست تا کشور را ترک کنند و «چه گوارا» به کنسولگرى آرژانتین پناه برد.
کوبا
«چه گوارا» برادران کاسترو را در حالى در مکزیکوسیتى ملاقات کرد که آنها هم از کوبا تبعید شده بودند. فیدل و رائول کاسترو در حال تدارک نیرویى نظامى براى بازگشت به کوبا و براندازى رژیم «فولجنسیو باتیستا» بودند. «گوارا» به سرعت به آنها ملحق شد و از این جریان بعدها با عنوان جنبش ۲۶ جولاى یاد مى شود.در نوامبر ،۱۹۵۶ «کاسترو» و «گوارا» به همراه ۸۰ چریک در حالى «توکس پان» را به مقصد کوبا ترک گفتند که «گوارا» تنها غیرکوبایى این جماعت بود.به فاصله کمى پس از پیاده شدن انقلابیون در ساحل باتلاقى «نیکوئدو»، نیروهاى نظامى باتیستا به آنها حمله کردند. تنها ۱۶ تن از انقلابیون مخالف جان سالم به در بردند. «چه» که پزشک گروه بود، کوله پشتى حاوى داروى همراه خود را بر زمین انداخت تا مهمات یکى از هم قطاران فرارى خود را از زمین بردارد. او از این لحظه به عنوان نقطه تبدیل خود از یک پزشک به یک مبارز یاد مى کند.شورشى هاى مخالف حکومت با به دست آوردن مقادیرى سلاح، جذب نیروهاى بومى از مناطق روستایى و جلب حمایت روشنفکران و نیروهاى کارگرى توانستند دوباره کمر راست کنند. «گوارا» با شجاعت بى نظیرش و مهارتى فوق العاده در فنون جنگى خیلى زود توانست به تواناترین و مورد اعتمادترین نیروى فیدل کاسترو تبدیل شود. «گوارا» مسئولیت محاکمه خبرچین ها، نیروهاى سرکش، فراریان ارتش و جاسوسان ارتش انقلابى را بر عهده گرفت.او «اوتیمیو گوئرا» مظنون به جاسوسى براى «باتیستا» را شخصاً با گلوله کلت ۶۵/۷ میلیمترى اش اعدام کرد.در طى ماه هاى بعد، «گوارا» توانست به درجه فرماندهى، بالاترین درجه نظامى ارتش انقلابیون برسد. در اواخر سال ،۱۹۵۸ نیروهاى تحت فرماندهى «گوارا» توانستند با منهدم کردن یک قطار حامل نیروهاى نظامى باتیستا شهر «سانتاکلارا»ى کوبا را تحت کنترل خود درآوردند و موجبات فرار «باتیستا» از کشور را فراهم کردند. «گوارا» خاطرات دو سال فعالیت براندازانه خود را در کتابى تحت عنوان«خاطرات جنگ هاى انقلابى کوبا» در سال ۱۹۶۳ به چاپ رسانید که در سال ۱۹۶۸ به زبان انگلیسى ترجمه شد.
دولت انقلابى
پس از آنکه سربازان فیدل کاسترو شهر هاوانا را در ۲ ژانویه ۱۹۵۹ تصرف کردند، دولت سوسیالیست جدیدى تاسیس شد. به فاصله کمى بعد از آن، «گوارا» به شهروندى کشور کوبا درآمد و از همسر اهل پرو خود «هیلدا گدا» جدا شد و بعدها با یکى از نیروهاى ارتش کاسترو به نام «آلیدا مارچ» ازدواج کرد و از او صاحب چهار فرزند شد.«گوارا» به شخصیتى برجسته در دولت جدید بدل شد، در عین حالى که عهده دار مسئولیت هاى مهمى در ارتش کاسترو بود. پس از آنکه سال ها به عنوان فرمانده قلعه نظامى «لاکابانا» به دولت کاسترو خدمت کرد، مسئولیتى در موسسه اصلاح اراضى کشاورزى به او محول شد و علاوه بر آن ریاست بانک ملى کوبا و وزارت صنایع را برعهده گرفت. با وجود حجم بالاى مسئولیت، گوارا توانست اقتصاد کاپیتالیستى کشاورزى کوبا را به اقتصاد صنعتى سوسیالیست تغییر دهد، پس از آنکه در سال ۱۹۶۰ مذاکراتى با اتحاد جماهیر شوروى براى عقد قراردادهاى تجارى انجام داد، پس از آنکه دولت آمریکا تحریم اقتصادى علیه کوبا را به اجرا گذاشت، «چه گوارا» با اعطاى نمایندگى تجارى به متحدین اتحاد جماهیر شوروى علاوه بر بازار کوبا، زمینه هاى تجارى در آفریقا و آسیا را نیز براى آنان مهیا کرد.در سال،۱۹۵۹ «چه گوارا» به ریاست زندان «لاکابانا» منصوب شد. «گوارا» نقش بسزایى در جهت گیرى دولت چپ و کمونیست فیدل کاسترو ایفا کرد. او که در زمینه هاى اقتصادى و اجتماعى دولت کاسترو فعالیت چشمگیرى داشت به سرعت در اروپا و کشورهاى غربى به عنوان منتقد بى پرواى امپریالیسم و استعمار نو در تمام اشکال آن شهرت یافت و به سبب حملات تندش علیه سیاست هاى خارجى آمریکا در آفریقا، آسیا و خصوصاً آمریکاى لاتین از محبوبیت چشمگیرى برخوردار شد.در خلال این برهه از زمان، او سیاست هاى دولت کوبا را به صورتى شفاف از طریق سخنرانى ها، مقالات و بیانیه هایش اعلام کرد که مهمترین آنها در دو کتاب او در باب جنگ هاى چریکى ذکر شده است. کتاب اول او با عنوان «مردم و سوسیالیسم در کوبا» در سال ۱۹۶۷ و کتاب دیگر او در مورد جنبش هاى انقلابى کشاورزان در کشورهاى در حال توسعه منتشر شد. در سال ۱۹۶۲ «گوارا» به همراه «رائول کاسترو» نقشه استقرار موشک هاى هسته اى در کوبا را برنامه ریزى کردند. «گوارا» بر این اعتقاد بود که این عملیات، کوبا را از خط حمله مستقیم آمریکا در امان نگاه خواهد داشت. «جان لى اندرسون» از «سام راسل» خبرنگار انگلیسى روزنامه سوسیالیست «دیلى ورکر» نقل مى کند که از «چه گوارا» شنیده بود که اگر کنترل موشک هاى هسته اى در اختیار کوبا بود مطمئناً آنها را به سوى آمریکا شلیک مى کرد. «چه گوارا» در کتاب دومش با عنوان «جنگ هاى چریکى» به شرح فلسفه دفاعى جنگ هاى نامنظم پرداخت. او معتقد بود که یک گروه کوچک نظامى با حملات شدید و متعدد علیه حکومت مى تواند احساسات انقلابى مردم را تهییج کند و به انقلاب منجر شود، از این رو هیچ الزامى براى تشکیل قواى نظامى گسترده براى انقلاب وجود ندارد.
کنگو
«چه گوارا»، کاسترو را متقاعد کرد تا براى شرکت در درگیرى هاى اولیه کوبایى ها او را عازم آفریقا کند. او مایل بود تا در جنبش انقلابى «لومومبا سیمبا» مشارکت کند.در سال ۱۹۶۴ «گوارا» براى مدتى از حمایت رهبر جنگ هاى چریکى کنگو، «لارنت کابیلا» برخوردار بود و به حامیان لومومبا کمک کرد تا شورش سال ۱۹۶۵ را ترتیب دهند، که در نهایت با دخالت ارتش دولت کنگو سرکوب شد. «کابیلا» در سال ۱۹۶۰ رهبر گروهى از سیاسیون را برعهده داشت که از نخست وزیر مائوئیست- کمونیست وقت، پاتریس لومومبا حمایت مى کردند که در سال ۱۹۶۱ با مخلوع شدن «پاتریس لومومبا» از قدرت عقیم ماند. «چه گوارا» در مورد اختلاف نظرش با «کابیلا» مى نویسد: «هیچ دلیلى براى باور قاطعیت این مرد وجود ندارد.» «چه» در آن زمان فقط ۳۵ سال داشت و هیچ دوره آموزش نظامى رسمى نگذرانده بود. بیمارى آسم مانع از این مى شد که وى به خدمت سربازى اعزام شود و او از این امر به عنوان افتخارى در جهت مخالفت با دولت احساس رضایت مى کرد. او که تجربه انقلاب کوبا را به همراه داشت و طعم پیروزى را در سانتاکلارا چشیده بود معتقد بود که فعالیت تحت رهبرى انقلابى فرزانه لزوماً او را به رهبرى بزرگ مبدل نخواهد کرد.
غیبت «چه گوارا»
در آوریل ۱۹۶۵ او زندگى اجتماعى خود را رها کرد و ناگهان ناپدید شد و تا ۱۴ مارس همان سال پس از یک دوره سفر سه ماهه به جمهورى خلق چین، مصر، الجزایر، غنا و کنگو به هاوانا بازگشت. محل اقامت هاوانا در مدت غیبتش یکى از رازهاى بزرگ مردم کوبا در سال ۱۹۶۵ بود، با این وجود از او همیشه به عنوان قدرت دوم دولت کاسترو با احترام یاد مى شد. بسیارى غیبت او را متاثر از ناکامى هایى مى دانند که در زمینه سیاست هاى صنعتى اش در خلال عهده دارى مقام وزارت صنایع کوبا مى دانند. سیاست هاى جانبدارانه «چه» در قبال چین به یکى از مشکلات عمده دولت «کاسترو» بدل شد. چه اقتصاد دولت کوبا در اثر فشارهاى وارده از سوى دولت کمونیست شوروى هر روز با اتحاد جماهیر شوروى وابسته تر مى شد. از همان روزهاى اول انقلاب، جانبدارى «گوارا» از سیاست هاى اقتصادى چین در صنعتى سازى سریع کوبا و اصرار وى در پیاده کردن چنین سیاقى در کشورهاى آمریکاى لاتین قابل پیش بینى بود. در اول نوامبر همان سال فیدل کاسترو طى مصاحبه اى که با چهار خبرنگار خارجى داشت اعلام کرد که از محل اقامت «گوارا» در زمان غیبتش مطلع است اما حاضر به افشاى آن نیست و در رد شایعه مرگ دست راست خود اعلام کرد: «او در شرایط جسمانى ویژه اى به سر مى برد.» با این حال تا دو سال بعد هنوز محل اقامت وى در آن دوره از زمان، کنجکاوى بسیارى را برمى انگیخت.
بولیوى
حدس و گمان در مورد «گوارا» که زمانى وزیر صنایع و مدیر بانک ملى کوبا بود ادامه پیدا کرد. ژنرال «آلمیدا» در مراسم اول ماه مه در سخنرانى خود از «گوارا» به عنوان خادم صادق انقلاب در آمریکاى لاتین یاد کرد و پس از آن بود که مشخص شد وى در زمان نبودش در کوبا چریک هاى انقلابى بولیوى را همراهى مى کرد.قطعه اى از جنگ هاى «نانکوهازو» از طرف کمونیست هاى بولیویایى تبار به عنوان محدوده آموزش نظامى در اختیار او قرار گرفت. شواهد گواهى مى دهند که تمرینات «گوارا» بسیار مخاطره آمیزتر از نبردهاى واقعى بود. پس از طى مسیرى کوتاه در راه ایجاد یک ارتش چریکى قدرتمند، رئیس جمهور وقت بولیوى «رنه بارى نیتوس» به ارتش بولیوى دستور داد که «گوارا» و پیروانش را دستگیر کنند و سر بریده او را بر نوک نیزه در محله جنوبى «لاپاز» به نمایش بگذارند.چریک هاى آموزش دیده «چه گوارا» که به خوبى تجهیز شده بودند و تعدادشان به ۱۲۰ نفر مى رسید به پیروزى هاى زودهنگام متعددى در جنگ هاى کوهستانى علیه نظامیان بولیوى دست یافتند. در اواخر سپتامبر ارتش بولیوى دو گروه از چریک ها را منهدم کرد و یکى از فرماندهان اصلى را کشت. آرزوى «گوارا» براى انقلاب در بولیوى تا حد زیادى نسنجیده به نظر مى رسید چه او براى مقابله با نظامیان دولتى بولیوى آماده شده بود در حالى که ارتش آمریکا حضور فعالى در بولیوى داشت. پس از آن که نظامیان آمریکایى محل استقرار او را شناسایى کردند عوامل سازمان سیا براى اقدامات ضدشورشى به بولیوى اعزام شدند. «گوارا» تصور مى کرد نظامیان بولیوى مشتى سربازان کم تجربه و ضعیف هستند درحالى که تمامى آنها تحت تعلیم آموزش هاى پیشرفته نظامى افسران آمریکایى بودند. مامورین سازمان سیا به کمک کوبایى هایى که در دوره حکومت کاسترو از کشورشان تبعید شده بودند خانه هاى بازجویى ترتیب دادند و تمام کسانى را که به عنوان مطلع یا معتقد به اصول «گوارا» دستگیر شده بودند را شکنجه و تحت بازجویى قرار مى دادند.پس از آن که ارتش بولیوى هم از محل اقامت وى اطلاع یافت، در هشتم اکتبر منطقه را به محاصره خود درآورد و «چه گوارا» پس از آن که اسلحه اش متلاشى شد و از ناحیه پا مورد اصابت گلوله قرار گرفت خود را تسلیم کرد.«بارى نیتوس» به محض اطلاع یافتن از دستگیرى «گوارا» دستور اعدام او را صادر کرد. «چه گوارا» اعدام شد. او به یک مدرسه قدیمى برده شد و پس از آن که دستان او را به تخته کلاس بستند قلب او را هدف قرار دادند. او قبل از مرگش خطاب به مامورین اعدامش فریاد مى زد: «مى دانم که براى کشتن من به اینجا آمده اید. شلیک کنید ترسوها. شما یک مرد را مى کشید.»
منبع: روزنامه شرق
نقل از سايت : http://nasour.net/?type=dynamic&lang=1&id=353

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

براى چه گوارا


براى چه گوارا
گابريل گارسيا ماركز ترجمه : احمد شاملو

و مرد افتاده بود

يكى آواز داد: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود

دو تن آواز دادند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود

ده‏ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود

تمامى ِ آن سرزمينيان گردآمده اشك‏ريزان خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد به‏پاى خاست
نخستين كس را بوسه‏يى داد
و گام در راه نهاد.

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه


به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز »

نقل از: http://patoghkhana.mihanblog.com/post/41

۱۳۸۷ آبان ۹, پنجشنبه

از روزمرگي


انسان گاهي از روزمرگي ها به فرياد درمي آيد. آغاز كردن روزي كه پايان آن همانند ديروزوديروزهاي مسلسل وار است چندان ملال آور است كه گاهي آغاز نكردن آن تجربه اي خوش تر مي تواند باشد. به تاريخ كه نگاه مي كني درپشت سرت خيل پادشاهان وزرگران وروحانيوني را مي بيني كه سرگرم بازي با مردم هستند.ومردم چه ساده وار بازي مي خورند واين بازي بين زرو زور وتزوير تكرارمي شود. چه چيزي مي تواند مارا به بيداري برساند. چه چيزي مي تواند مارا ازخودمان بيرون بكشد. ما چه چيزي از ملت هاي ديگر كم داريم كه آنها همه چيزهايي كه را كه ما نداريم دارند. روز خوشبختي مردم ما كي فراخواهد رسيد؟
مي پرسم ودرتكراري هذيان وار جوابي نمي يابم چرا كه چون مرده درقبري تنگ گيركرده ايم.

۱۳۸۷ مهر ۲۵, پنجشنبه

نامه خداحافظي چه گوارا به پدر ومادر



نامه ی خدا حافظی چه گوارا به پدر و مادرش
پدر ومادر عزیزم
بار دیگر زیر پاشنه هایم دنده ی روسینا نته ( احتمالا نام یک نفر است ) را حس می کنم . بار دیگر پا به راه گذاشته ام و سپرم را به دست گرفته ام
حدود ده سال پیش نامه ی خداحافظی دیگری برای شما نوشته بودم.تا جایی که یادم مانده است در آن نامه شکایت کرده بودم که سرباز و پزشک خوبی نبوده ام .آن نامه را دیگر دوست ندارم.من سرباز بدی نیستم
هیچ چیزی عوض نشده است جز آنکه بر آگاهی من افزوده شده . من آگاه تر شده ام مارکسیسم من ریشه دوانده و پالوده شده است . مبارزه ی مسلحانه را تنها راه رهایی مردمی می دانم که در راه آزادی مبارزه می کنند و بر اعتقاد خود پافشاری می کنم . شاید بسیاری مرا ماجراجو بدانند که هستم.فقط یک فرق کوچک دارم:برای اثبات حقانیت خود از جانم مایه می گذارم
شاید این آخر کار باشد من البته به دنبال آن نیستم اما جزو احتمالات منطقی یکی هم این است . اگر چنین باشد شما را از دور می بوسم . خیلی دوستتان دارم فقط نمی دانم علاقه ام را چگونه نشان دهم .من در عمل خود راسخ وپای بند هستم و فکر می کنم که گاهی مرا درک نمی کنید . درک من آسان نیست اما لطفا مرا باور کنید همین امروز
حالا اراده ای دارم که با شوق هنرمندانه ، پاهای لرزان و سینه های خسته را جلا می می دهد.این کار را خواهم کرد
گاهی به این سرباز کوچک قرن بیستم فکر کنید
سیلا روبرتو خوان مارتین و پاتوتینو بئاتریس را می بوسم و همه را سلام می رسانم.شما را در آغوش می فشارم. فرزند خلف
( بر گرفته از وبلاگ ریز نوشت )

انقلابي ای که پشت ميز بنشيد فاسد مي شود

کيفيت مثبت جنگ چريکي دقيقا در آنجاست که که مبارز چريکي حاضر است جان خود را بدهد نه براي دفاع از يک آرمان که براي تبديل آن به واقعيت شلیک کنید، شلیک کنید، شما فقط یک چه گوارا را دارید می کشید در برابر انسانی که با علاقه آماده جانفشانی است، آنان هرگز نمی توانند جوابی را با تکنولوژی بیابند، نه هرگز نمی توانند

بی شک من از این سفر باز نخواهم گشت پس از مرگم عده ای مرا ماجراجو خطاب خواهند کرد، بر آنان خرده نگیرید، چرا که شاید من ماجراجو باشم ولی نه از آن دسته ماجراجویانی که به دنبال مرگ می گردند، بلکه من برای هدف و ایمانم مبارزه می کنم...آخرین خواهشم از شما این است که گه گاهی از این فرمانده کوچک قرن بیستم یاد کنی

تا آن زمان که سرود مرگ ما را با خروشهای تازه نبرد در آمیزد، هر کجا که مرگ غافلگیرمان کند گو خوش آمدیبهتر است ایستاده بمیریم تا روی زانوان زندگی کنیم

مردم را درياب! هرگز سازش مکن! آري، کساني که سازش نمي کنند، مي ميرند، اما مرگشان عين حيات و زندگي ست. آري تو نيز مي ميري، اما در چهره ات نشاني از مرگ نخواهد بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله اي. گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت و از عمل تو شليک خواهد شد. تو همان اندازه مفيد هستي که من هستم. آه، تو نمي داني که تا چه اندازه کمک هايت به مردم مفيد است؛ مردمي که تو را قرباني خواهند کرد
اما حرفهای من : قهرمانان هرگز از یاد ها فراموش نخواهند شد که چه گوارا یکی از آنهاست . او مظهر فرهنگ مردمی مدرن در قرن بیست بوده ، کسی بوده که به خاطر مبارزه با نادرستی ها و دفاع از مظلومان زندگی راحتش ، خانواده اش ، مقام و قدرتش ، موقعیت مالی خوب و ... را رها می کند و به جنگ مسلحانه برای دفاع از مردم کشوری دیگر ( بولیوی ) میرود و در همین راه بدست حکومت و عوامل سازمان سیا کشته می شود . آیا این معنای تمام و کمال انسانیت نیست ؟ اصلا چه گوارا به کنار
وقتی امروزه یه دختر خانم جوان آمریکایی از امنیت و زندگی مرفه خودش میگذرد تا کیلومترها آن طرف تر کره زمین به انسانها کمک بکند و بهتر بگویم به انسانیت کمک بکند ، دیگر من چه حرفی برای گفتن دارم جز اینکه خجل باشم

گابریل گارسیا مارکز شعری دارد برای او
و مرد افتاده بود، يكي آواز داد: دلاور برخيز و مرد همچنان افتاده بود
دو تن آواز دادند: دلاور برخيز و مرد همچنان افتاده بود
ده ها،صدها و هزاران تن آواز دادند: دلاور برخيز و مرد همچنان افتاده بود
تمامي آن سرزمينيان گرد هم آمده و اشك ريزان خروش برآوردند: دلاور برخيز
و مرد به پا خواست نخستين كس را بوسه اي داد و گام در راه نهاد
نقل از وب سايت
http://www.kingofphilosophy.blogspot.com/

به آرامي آغاز به مردن مي كني - شعري از پابلو نرودا



به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر سفر نكني،
اگر كتابي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نكني

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
زماني كه خودباوري را در خودت بكشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر برده‏ي عادات خود شوي،
اگر هميشه از يك راه تكراري بروي
اگر روزمرّگي را تغيير ندهي
اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نكني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكني.

تو به آرامي آغاز به مردن مي‏كني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايي كه چشمانت را به درخشش وامي‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوري كني

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌كني
اگر هنگامي كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نكني،
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نكني،
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
وراي مصلحت‌انديشي بروي
-
امروز زندگي را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاري كن!
نگذار كه به آرامي بميري!
شادي را فراموش نكن ….

پابلو نرودا
مزار پابلو نرودا
ترجمه شادروان احمد شاملو-

۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

خودستيزي


هريك از ما به عنوان عضوي از جامعه روشنفكران ادعاهايي داريم ، مواقعي پيش مي آيد كه انحصارگران را به شدت مي كوبيم ،ازرفتار خودخواهانه دولت يا ازاشخاص ومقامات مي ناليم .هي ازظلمي مي گوييم كه برما روا مي دارند.اما دربرخي مواقع خود ما به عنوان برآيندي از اجتماع چنان رفتارهاي طمع كارانه وانحصارگرانه اي را را ازخود ساطع مي كنيم كه كه روي بقيه را سفيد مي شود. بسيار پيش آمده ازخود مي پرسم چرا؟ چرا مايي كه اززشتي عمل ديگران درعذابيم خود به زشتي عمل مي كنيم. چراازكارهايي كه خود بدمان مي آيد به آن آغشته مي شويم.چرا هميشه جامعه وديگران را متهم مي كنيم ولي نگاهي به درون خود وبه اعمال خود نمي كنيم. بسيار ازخود اين چراها را جويا مي شوم ولي پاسخي نمي ياببم

۱۳۸۷ مهر ۲۰, شنبه

شعرتركي شعر احساس وجان

تك شعرهايي از شاعران ترك
http://depositfiles.com/files/8666139

۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

قانون ماليات بر ارزش افزوده- تعطيلي بازار تبريز (بدون شرح)



جهنم اديان


بی خدایان به جهنم می روند

حکیمی گفته است همه ی موجودات زنده می میرند. یکی دیگر - که شدیدا مقدس هم هست - می گوید مرگ حق است. اما جواب این سوال که حق چیست و تقدس چه معنی می دهد، خط سبزها را قرمز می کند.

داستان مربوط به مردی ست که اعتقادی به وجود خدا نداشت. البته در کشوری زندگی می کرد که مردم آن ادیان مختلفی داشتند. از ادیان ابراهیمی تا ادیان آفریقایی، آسیایی و سرخپوستی. او تحقیقات زیادی درمورد اینکه آیا خدا وجود دارد یا نه کرده بود. متخصصان هر مذهبی برای او استدلالات کافی می آوردند که خدای آنها خدای واقعی و دین آنها دین راستین است. اگر او می خواست حرف همه ی این متخصصان را که بسیار صادقانه هم از عقایدشان دفاع می کردند باور کند، باید به ناچار وجود خدایان متعددی را می پذیرفت. از آنجا که نمی خواست خود را درگیر بندگی خدایان ندیده ای که خارج از نظرگاه مذهبشان، قابل اثبات هم نبودند کند، با اعتقادی محکم و عمیق به عدم وجود خدا زندگی کرد… و بالاخره مثل همه ی جانداران روزی مُرد.

به محض اینکه جان از بدنش خارج شد، خود را مقابل تونلی دید که با نوری کم روشن می شد. نگاهش که به تاریکی عادت کرد، تابلویی را دید که رویش نوشته بود: به سمت جهنم و انتهای تونل را نشان می داد. مرد بی خدا که زندگی بسیار سالمی را پشت سر گذاشته بود و بدون اینکه شلاق مذهب بالای سرش باشد، به هیچ کس ظلمی نکرده بود، نمی خواست به همین سادگی به جهنم برود. پس برگشت تا را ه دیگری پیدا کند. ولی تونل یک طرفه بود و تنها راه خروجی همان بود که به سمت جهنم می رفت. بنابراین نفسش را در سینه حبس کرد و با ترس و لرز به سمت انتهای تونل رفت. هرچه که بیشتر می رفت انتهای تونل روشن تر می شد. تا اینکه بالاخره وارد هوای آزاد شد. بر خلاف تصوری که از جهنم داشت، با منظره ای بسیار با طراوت روبرو شد. تقریبا وسط دشت بزرگ و سر سبزی ایستاده بود. همه طرف چشمه های آب زلال جاری بود. درختهای مختلف و هوای معتدل روحش را تازه کرد. اینجا و آنجا زیر درخت ها میز و صندلی چیده شده بود و انواع و اقسام خوردنی ها و نوشیدنی های لذیذ - از جمله کلکسیونی از شرابهای ناب - روی آنها به چشم می خورد. مرد بی خدا شروع به گردش کرد تا اینکه زیر یکی از درختها به موجود زنده ای برخورد کرد که شبیه انسان بود با دوشاخ بزرگ. این موجود شاخ دار که پشت میز نشسته بود به محض دیدن مرد بی خدا از جایش بلند شد و با کمال احترام به او خوش آمد گفت. مرد پرسید که آیا اینجا واقعا جهنم است و آیا او همان شیطان معروف است؟

موجود شاخدار: «اینجا همان است که باید باشد. شما می توانید آن را بهشت یا جهنم یا چیز دیگری بر حسب اعتقادات خود نام گذاری کنید. من هم همانی هستم که هستم. اگر یک مسیحی مرا شیطان بنامد مسلمان مرا خدا خواهد نامید و برعکس. یک گیلاس تکیلای فرد اعلا بدهم خدمتتان؟»

مرد بی خدا از موجود شاخ دار تشکر کرد و در ضمن قول داد که پس از گشت و گذار در آن سرزمین زیبا برگردد و با او شراب بنوشد. چند صد متر دورتر، متوجه چاهی شد که سر و صداهای عجیبی از آن بیرون می آمد. رفت سر چاه و به پایین نگاه کرد: چاهی بود که به محوطه ای وسیع ختم می شد. سراسر آتش و دود و صداهای فریاد مردمی که زیر شکنجه عذاب می کشیدند. با وحشت به عذاب و شکنجه ی مردم نگاه کرد و بعد به سرعت پیش همان موجود شاخدار برگشت تا از او علت شکنجه ی این بدبختها را بپرسد.

موجود شاخ دار: «آه! چاه عذاب را می گویی. آنجا جهنم ادیان است. کسانی که به عذاب بعد از مرگ اعتقاد داشته اند آنجا شکنجه می شوند. در واقع خودشان خواسته اند که اینطور باشد. تکیلا بریزم؟

منبع

http://www.limia.de/?p=120

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

روزی که ارنستو چه گوارا کشته شد





ارنستو «چه» گوارا، پزشك و انقلابي سوسياليست آرژانتيني كه در انقلاب كوبا مرد شماره 2 به شمار مي آمد و پس از پيروزي اين انقلاب، وزير صنايع كوبا شده بود هشتم اكتبر سال 1967 در زد و خورد با ژاندارمهاي كشور بوليوي دستگير و همان روز و يا روز بعد در اسارت كشته شد و دهم اكتبر عكس جسد او را به روزنامه ها دادند تا مرگ وي را ثابت كنند). قتل فوري او براي اين بود كه اگر زنده بودنش ثابت مي شد، به علت كثرت هوادارانش در سراسر جهان، و مداخله دولتهاي كمونيست از جمله شوروي، ديگر كشتن او امكانپذير نبود.بعدا برخي از افسران ارشد بوليوي اعتراف كردند كه به خواست «سيا» چه گوارا به قتل رسيد. وي به همراه شش تن از يارانش كشته شد. اين گروه به بوليوي رفته بودند تا راه و رسم انقلاب را به كشاورزان و بوميان(سرخپوستان) محروم اين كشور بياموزند. «چه» هنگام قتل 39 ساله بود.
«چه» دو سال پيش از آن، كوبا را ترك كرده بود تا مردم ساير كشورها را با انقلاب مسلحانه آشنا سازد، زيرا عقيده داشت كه در جهان نيروهايي هستند كه با همه امكانات خود مانع انجام هر گونه تحول از راههاي مسالمت آميز مي شوند.
بقاياي جسد «چه» كه به نوشته برخي از مورخان «قتل فوري» او با اشاره امريكا صورت گرفته است، چند سال پيش به كوبا حمل و مدفون شد.
در سي امين سالروز قتل «چه» پنجمين كنگره حزب كمونيست كوبا به نام او گشايش يافت و فيدل كاسترو ضمن نطق بسيار طولاني خود دكتر «چه» را يكي از بزرگترين فداييان برابري مردم خواند كه جانش را در راه ظلم زدايي از جامعه بشري و تامين رفاه برابر مردم از دست داد. كاسترو «چه» را از بزرگترين دشمنان امپرياليسم و نظام سرمايه داري خواند و گفت اطمينان دارد كه راه «چه» از سوي ساير انقلابيون و جوانان جهان ادامه خواهد يافت.

به مناسبت انتقال بقاياي جسد به كوبا، در اكتبر 1997 در اين كشور هفته «چه» گووارا برگزار شده بود و مردم در دسته هاي بي پايان از برابر باقيمانده جسد او كه سي سال در يك گور نامشخص در حاشيه يك جاده خاكي در يك نقطه دور افتاده در كشور بوليوي قرار داشت گذشتند و نسبت به وي اداي احترام كردند. تابوت «چه» پس از انتقال به «سانتاكلارا» و قرارداده شدن در نقطه يي كه در آنجا در سال 1958در جريان جنگ انقلاب كوبا بر نيرهاي دولتي پيروز شده بود مدفون شده است. درباره «چه»، كارها و افكارش بيش از هزار كتاب انتشار يافته است.
آن گونه كه در شرح حال « چه » آمده است، اين پزشك جوان آرژانيتيني با افكار انقلابي و آرزوي انهدام نظام كهن استثمار از فرد، پس از مطالعه جزييات براندازي 28 مرداد تهران (اوت 1953) به عنصري ضد غرب تبديل شده بود و دشمني دولتهاي استعماري و امپرياليستي را به دل گرفته بود و با اين احساس، با يك گروه پزشكي جوان جهت مطالعه بيماري هاي منطقه حاره در سال 1954 به گواتمالا رفت و در آنجا شاهد كودتاي «سيا» بر ضد دولت قانوني گواتمالا ـ مشابه آنچه كه در تهران اتفاق افتاده بود شد و احساسات انقلابي وي به غليان درآمد؛ به گونه اي كه از ادامه كار پزشكي دست كشيد و فعاليتهاي ضد امپرياليستي و ضد كاپيتاليستي را بر پزشكي كردن ترجيح داد و در سال 1955 به مكزيك رفت و به جمع ياران فيدل كاسترو پيوست و در اندك مدتي با نشان دادن فداكاري و شجاعت بي نظير و عشق به مردم به صورت قهرمان انقلابيون جهان درآمد. شجاعت او در انتقال انقلابيون مسلح از مكزيك به كوبا و طرح حملات برق آسا با دسته هاي كوچك در شب و روشن ساختن مردم در ساعات روز باعث پيروزي انقلاب كوبا شد كه تاكتيكي جالب و تازه بود. «چه» با اين كه طراح نزديك شدن كوبا به شوروي بود، از منتقدين رديف اول بوروكراسي مسكو و هر گونه بوروكراسي ديگر بود.
«چه» عقيده داشت كه بوروكراسي بد منجر به فساد و دزدي مي شود و يك دزد اداري و فاسد، جامعه يي را فاسد مي كند و به شكست منتهي مي سازد. او در اصلاح شدن كامل يك فاسد ترديد داشت.
«چه» مخالف شديد ورود يك انقلابي به كارهاي اداري بود و بر اين عقيده خود اصرار داشت كه كار اداري و پشت ميز نشين شدن يك انقلابي او را فاسد ، تن پرور و بي خيال مي كند و باعث تضعيف انقلاب مي شود كه پس از يك نسل به فراموشي سپرده خواهد شد و وضعيت سابق به شكلي و ظاهري ديگر بازگشت مي كند.
او عقيده داشت كه يك انقلابي پس از پيروزي مقدماتي انقلاب و انهدام نظام سابق بايد پاسدار نتايج آن شود و با جامعه در تماس تنگاتنگ باشد تا از ضعف ها و نارسايي ها آگاه شود و با رفع آنها از شكست انقلاب و تغيير ماهيت آن جلوگيري كند و در ساعات فراغت داوطلبانه به كمك كشاورزان، بيماران و صنعتگران و ... بشتابد تا اين كه آرزوي داشتن مقام اداري اورا وسوسه نكند . "چه" خودش اين كار را مي كرد و در ساعات فراغت به كشاورزان نيشكر كمك مي كرد. از اندرزهاي ديگر او اين بوده است كه يك انقلابي پس از پيروزي انقلاب بايد مراقبت كند كه كسي يا كساني از انقلاب سوء استفاده نكنند و فرصت طلبان را شناسايي و افشاء سازد تا جامعه، خود مراقب آنان باشد.

«چه» به اهميت زيربنايي رسانه ها اعتقاد داشت و به همين دليل خبرگزاري "پرنسالاتينا " را براي كوبا تاسيس كرد كه هنوز به فعاليت خود ادامه مي دهد.
«چه» پس از پذيرفتن سمت وزير صنايع كوبا و ملي كردن كارخانه هاي متعلق به اتباع آمريكا در آن كشور، متوجه شد كه انقلابي بودن يك كوشش تمام وقت است و نبايد نيروي خود را صرف كارهاي اداري كند و ماشين امضاء شود و كناره گيري كرد.
قتل باتريس لومومبا و به شكست كشانيدن انقلاب كنگو كه اقدامي مشابه براندازي هاي ايران و گواتمالا بود "چه" را سخت خشمناك كرد و در سال 1964 به آفريقا رفت و در آنجا به آموزش انقلابيون آن قاره پرداخت و «كابيلا» يكي از دست پروردگان او بود كه اواخر دهه 1990 رئيس جمهوري كنگو شد.
جوانان دهه 1960 "چه" را شايان تقليد و مرشد خود مي پنداشتند و او را "ال چه El Che" خطاب مي كردند.
كاسترو درباره او گفته است: در اين دنيا همه چيز فناپذير است، ولي "چه" گووارا در ذهن مردم براي هميشه زنده خواهد بود، زيرا او تنها در انديشه مردم و سعادت آنان و جانش را در اين راه نثار كرد.اليدا دختر و كاميليو پسر "چه" همانند پدرشان انقلابي هستند
نقل از سايت بالاترين.

روز كودك


امروز روز جهاني كودك است .كودكي يادآورروزهاي معصوميت وروزهاي رويايي ماست.روزهايي كه با بزرگ شدن مان ازدست مي رود . وبا ورود به اجتماعي كه عمده خصلت آن اختناق وخفقان است روياهاي هركودك نقش برآب مي شود. آن وقت ما تبديل به چيزهايي مي شويم كه دركودكي ازآن تنفر داشتيم.روز جهاني كودك بر تمام فرشته هاي معصوم كه هنوز روياهايشان سراب نشده است گرامي باد

۱۳۸۷ مهر ۱۵, دوشنبه

زاده شدن


زاده شدن انديشه همچون زاده شدن آدمي از مادراست. همچنان كه كودك همراه با درد و با فشار از تاريكي رحم مادربيرون مي آيد ،انديشه نيز درشرايط سخت به رهايي از قيد وبندها مي انديشد وبراي رهايي از قيود خودرا رها مي سازد ناگهان از تاريكي بيرون مي آيي ونور بيرون تو را احاطه مي كند. مي بيني كه هستي وازادراك اين بودن فرياد مي كشي.ازاين رو است كه نوزاد هنگام زاده شدن فريادي از سردرد برمي آورد


----------------
Now playing: Azerbaycan
via FoxyTunes