۱۳۸۷ مهر ۱۸, پنجشنبه

جهنم اديان


بی خدایان به جهنم می روند

حکیمی گفته است همه ی موجودات زنده می میرند. یکی دیگر - که شدیدا مقدس هم هست - می گوید مرگ حق است. اما جواب این سوال که حق چیست و تقدس چه معنی می دهد، خط سبزها را قرمز می کند.

داستان مربوط به مردی ست که اعتقادی به وجود خدا نداشت. البته در کشوری زندگی می کرد که مردم آن ادیان مختلفی داشتند. از ادیان ابراهیمی تا ادیان آفریقایی، آسیایی و سرخپوستی. او تحقیقات زیادی درمورد اینکه آیا خدا وجود دارد یا نه کرده بود. متخصصان هر مذهبی برای او استدلالات کافی می آوردند که خدای آنها خدای واقعی و دین آنها دین راستین است. اگر او می خواست حرف همه ی این متخصصان را که بسیار صادقانه هم از عقایدشان دفاع می کردند باور کند، باید به ناچار وجود خدایان متعددی را می پذیرفت. از آنجا که نمی خواست خود را درگیر بندگی خدایان ندیده ای که خارج از نظرگاه مذهبشان، قابل اثبات هم نبودند کند، با اعتقادی محکم و عمیق به عدم وجود خدا زندگی کرد… و بالاخره مثل همه ی جانداران روزی مُرد.

به محض اینکه جان از بدنش خارج شد، خود را مقابل تونلی دید که با نوری کم روشن می شد. نگاهش که به تاریکی عادت کرد، تابلویی را دید که رویش نوشته بود: به سمت جهنم و انتهای تونل را نشان می داد. مرد بی خدا که زندگی بسیار سالمی را پشت سر گذاشته بود و بدون اینکه شلاق مذهب بالای سرش باشد، به هیچ کس ظلمی نکرده بود، نمی خواست به همین سادگی به جهنم برود. پس برگشت تا را ه دیگری پیدا کند. ولی تونل یک طرفه بود و تنها راه خروجی همان بود که به سمت جهنم می رفت. بنابراین نفسش را در سینه حبس کرد و با ترس و لرز به سمت انتهای تونل رفت. هرچه که بیشتر می رفت انتهای تونل روشن تر می شد. تا اینکه بالاخره وارد هوای آزاد شد. بر خلاف تصوری که از جهنم داشت، با منظره ای بسیار با طراوت روبرو شد. تقریبا وسط دشت بزرگ و سر سبزی ایستاده بود. همه طرف چشمه های آب زلال جاری بود. درختهای مختلف و هوای معتدل روحش را تازه کرد. اینجا و آنجا زیر درخت ها میز و صندلی چیده شده بود و انواع و اقسام خوردنی ها و نوشیدنی های لذیذ - از جمله کلکسیونی از شرابهای ناب - روی آنها به چشم می خورد. مرد بی خدا شروع به گردش کرد تا اینکه زیر یکی از درختها به موجود زنده ای برخورد کرد که شبیه انسان بود با دوشاخ بزرگ. این موجود شاخ دار که پشت میز نشسته بود به محض دیدن مرد بی خدا از جایش بلند شد و با کمال احترام به او خوش آمد گفت. مرد پرسید که آیا اینجا واقعا جهنم است و آیا او همان شیطان معروف است؟

موجود شاخدار: «اینجا همان است که باید باشد. شما می توانید آن را بهشت یا جهنم یا چیز دیگری بر حسب اعتقادات خود نام گذاری کنید. من هم همانی هستم که هستم. اگر یک مسیحی مرا شیطان بنامد مسلمان مرا خدا خواهد نامید و برعکس. یک گیلاس تکیلای فرد اعلا بدهم خدمتتان؟»

مرد بی خدا از موجود شاخ دار تشکر کرد و در ضمن قول داد که پس از گشت و گذار در آن سرزمین زیبا برگردد و با او شراب بنوشد. چند صد متر دورتر، متوجه چاهی شد که سر و صداهای عجیبی از آن بیرون می آمد. رفت سر چاه و به پایین نگاه کرد: چاهی بود که به محوطه ای وسیع ختم می شد. سراسر آتش و دود و صداهای فریاد مردمی که زیر شکنجه عذاب می کشیدند. با وحشت به عذاب و شکنجه ی مردم نگاه کرد و بعد به سرعت پیش همان موجود شاخدار برگشت تا از او علت شکنجه ی این بدبختها را بپرسد.

موجود شاخ دار: «آه! چاه عذاب را می گویی. آنجا جهنم ادیان است. کسانی که به عذاب بعد از مرگ اعتقاد داشته اند آنجا شکنجه می شوند. در واقع خودشان خواسته اند که اینطور باشد. تکیلا بریزم؟

منبع

http://www.limia.de/?p=120

هیچ نظری موجود نیست: