انسان گاهي از روزمرگي ها به فرياد درمي آيد. آغاز كردن روزي كه پايان آن همانند ديروزوديروزهاي مسلسل وار است چندان ملال آور است كه گاهي آغاز نكردن آن تجربه اي خوش تر مي تواند باشد. به تاريخ كه نگاه مي كني درپشت سرت خيل پادشاهان وزرگران وروحانيوني را مي بيني كه سرگرم بازي با مردم هستند.ومردم چه ساده وار بازي مي خورند واين بازي بين زرو زور وتزوير تكرارمي شود. چه چيزي مي تواند مارا به بيداري برساند. چه چيزي مي تواند مارا ازخودمان بيرون بكشد. ما چه چيزي از ملت هاي ديگر كم داريم كه آنها همه چيزهايي كه را كه ما نداريم دارند. روز خوشبختي مردم ما كي فراخواهد رسيد؟
مي پرسم ودرتكراري هذيان وار جوابي نمي يابم چرا كه چون مرده درقبري تنگ گيركرده ايم.
مي پرسم ودرتكراري هذيان وار جوابي نمي يابم چرا كه چون مرده درقبري تنگ گيركرده ايم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر